بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!
چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟
تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت
و و یک وجب نتوانی به اختیار گذشت
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به چشم های گرسنه
به دست های دراز
به نعش کودک دهقان میان شالیزار
به زندگی!!! که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟!
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
" به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!!!..."
زنده یاد فریدون مشیری
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:43  توسط کوهیار آراد
|

سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست و بسیار خواهد گذشت
بران گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوران برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد همان گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی گروه
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
فرو بست دستش بران کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
کوهیاران دماوند ، کوهیاری را از فریدون آموختند.
باشد که دست ضحاکان زمان را نیز بر دماوند فروبندند....
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 8:41  توسط کوهیار آراد
|
چگونه
دياری که پُر غلغله بود،
اکنون سرد
اکنون صبور
خسته و خاموش نشسته است؟
شب،
همه شب،
زارزار گريهها و
گُلگُلِ اشکهاست.
و از آن همه دوست
يا آن همه رفيق
رازدار و بیريا
ديگر هيچ نامی و نشانی نيست.
آه ای خداوند من!
مذلت مرا و
کِبرِ کَمانکشيدهی خصم را
نظاره کن،
اين قوم من است
که بینان و بینماز
گريه میکند.
نفايسی به بهای نان و
نانی
به قيمتِ بودن.
/196.jpg)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:40  توسط کوهیار آراد
|
۰۰۰
آبها فزونی خواهند گرفت
عاشقان فزونی خواهند گرفت
آوازهای بیآلايش آدمی
فزونی خواهند گرفت
و نور خواهد آمد
و آرامش، و آزادی خواهد آمد
او....
و او خواهد آمد ….
او که وفادار و هواخواهِ خوبیهاست
بخواهد ماند
خوشیهای فراوانش از راه خواهد رسيد
من او را
به زيباترين سرود خواهم ستود
او که آزادیِ سرزمين مرا
در مويههای مادران بازجسته است
زودا که برخواهد خاست
هم با زبانِ خِرَد
و پنداری که از پاکيزگیهای هفتدريا
و کرداری به گونهی البرز
و گفتاری روشنتر از رويا
چون زرتشت که ارابهرانِ آزادیاست!
اکنون از برای من ای زرتشت
ضريحدارِ دانايی
تنها ترانهی واپسين را زمزمه کن!
همو را که از برای ملتِ من
رهايیِ فرجام است
همو را که به جانش خريدهايم
همو را که آخرين رويای آدمیست
همو را که چشم به راه ترانهاش
انتظارها چشيدهايم
کسی که از خِرَد خواهد گفت
کسی که از آرامشِ آخرين خواهد گفت
کسی که با چهار اسبِ سپيد يکرنگ
از درهی روياها و کلالهی نور خواهد آمد
او که دشمنان را به دانايی فرا خواهد خواند
و از ديوها و نامردمان گزندی نخواهد ديد
او که بيايد
اندوه و خاموشی به خواب خواهد رفت
او که بيايد
کاميابی رستگاران ميسر خواهد شد
او که بيايد
يعنی داد، يعنی نور
يعنی عدالت آدمی
و دروغزنان را به جانبِ راستی خواهد خواند
و بر همه باران خواهد باريد
و بَدی خواهد گريست
و خطاها بخشيده خواهد شد
تشنگی به پايان خواهد رسيد
جهالت به جانب مرگ خواهد رفت
اين بخششِ بیپايانِ اهلِ علاقه است.
او، عزيز من است
عزيز زيباترينِ مهتابها
که نوازشهای بیدريغش فراوان است
همو که طنين يادهايش
از آميزهی گُل و ستاره و شادمانیهاست
او ... موکلِ مهربان تمامی آبها و
آرامشِ آدمی است.
من او را در نمازِ بوسه به سرزمينِ شما
بازخواهم آورد
او، عزيزِ من است
\206.jpg)
او میآيد
او میآيد و جهان را
از پلشتیِ پتيارگان، پاک خواهد کرد.
از او، از آنِ حضرتِ عظيم
از آن رفيقِ ستمستيز
بخواه تا آسمان را از عشق و عطرِ فرشته
بباراند
بخواه که آبها را افزونی دهد
دانايی بياورد
او میآيد با همان آوازِ آشکارِ آزادی
و آرامشی عظيم که لايزال
لايزال ...!
سرانجام سلسلهی اهريمنان هم روزی
به زير خواهد آمد
پرندگانِ رفته از پاييز
روزی سرانجام به اردیبهشت بازمیآيند
شادمانی خواهيم ديد
سرودها خواهيم خواند
اين آخرين يقين حضرت اوست.
برگرفته از کتاب: این منم زرتشت ارابه ران خورشید
اللهم عجل لولیک الفرج...
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:2  توسط کوهیار آراد
|
برای بزرگ مرد ایران زمینم کوروش

آن چه می نگارم نه از سر عادت است که از سر درد است و دلتنگی
به پدری که دیگر فرزندان خلفش از سریر حاکمیت سرزمینش پایین کشیده شده اند و در رنج بیداد هریک گوشه ی انزوایی اختیار کرده و می زیند و هیچ نمی توانند گفت و گر بتوانند چون فریادهایی می ماند در زیر آب: بی صدا....بی انجام
....
پدرم!
صدایمان را بریده اند. از تو جداییم و از همه ی برادرانمان و از همه ی فرزندان دیگرت.
بر ما می تازند، غارتمان می کنند، پشتمان را می شکنند، می سوزانندمان و هیچ، پدر هیچ نمی توان کرد.
تو را از ما گرفتند، جبار نامت نهادند. عدلت را ننگ خواندند. چرا که حقیران حسود همیشه از نام بزرگان بر خود می لرزند و هیچ سلاحی جز حرف ندارند.... حرف هایی که "می گویند بی آنکه چیزی گفته باشند."
پدرم گمان می بردی نیک بختی پس از تو از آن فرزندانت خواهد بود و فرزندانت بر نگه داشتن ودیعه هایت که نشانی از ودیعه های اهورایی داشت پیروز می گردند؟!!
دریغ...دریغ پدر....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 15:47  توسط کوهیار آراد
|
آه ای علاقهزای عظيم، ای آزادی!
مردمانت چه بسيار که تنهايند
بیچراغ و بیگهواره مگذارشان!
هی سروشِ خاموشِ آبها و گياهانِ باکره!
بخشايندهی رمههای بسيار
پاداشدهنده، درمانبخش درماندگان
مردمانت چه بسيار ...!
چه بسيار که از اندوهِ غفلتِ خويش
خواهند گريست!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:15  توسط کوهیار آراد
|
این چنین در مزامیر داود آمده است:
کنار رود بابل نشستیم و گریه کردیم؛ چون صهیون را به یاد آوردیم.
بربط های خود را آویختیم بر درختان بید که در میان آن ها بود.
زیرا آنانی که ما را به اسارت بردند، از ما سرود خواستند
و آنانی که غارتمان کرده بودند، از ما شادمانی...
از ما سرود صهیون خواستند؛اما چگونه می توان سرود خداوند را در سرزمین بیگانه خواند؟
اگر تو را ای اورشلیم از یاد برم، دست راست مرا فراموش کناد
اگر به یادت نیاورم و بر همه ی شادمانی ها ترجیحت ندهم ، زبانم به کام بچسبد
.........
لیک ما در کنار کدامین رود باید بگرییم وقتی به یادت می آوریم؟!...
از یادت نبردیم اما سال هاست دست های راست از یادمان برده اند
و بر شادی ها ترجیحت دادیم اما دریغ که عمریست زبانمان به کام چسبیده است و نمی توانیم ...
کجاست آن "زلالی بی پایان"؟
کجاست آن پیامبر روشن؟
کجایند گذشتگان آریایی؟
چه می توان کرد؟
چه می توان گفت؟
چه می توان پنداشت؟
وقتی که دیگر نیکی در سرزمینمان جایی ندارد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط کوهیار آراد
|

زرتشت، وسعتِ واژههای من است
من اين آينهها از او برگرفتهام
رودرروی آفتاب،
زرتشت، وسعتِ روشنِ واژههای من است.
پس تو ای وزيدن روح!
ستايش بیکران ملت خويش را بشنو
تو بالندهی آوازها و گريهها
فرودآی و بر اين ديده دريا شو!
شو، ای شبشکن!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:25  توسط کوهیار آراد
|